بازگشت مجدد

سلامی دوباره به همه مشتاقان وبلاگ خودتون چند وقتی است بدلیل مشغله کاری ام و از طرفی دیگر از سرعت بسیار پایین اینترنت اینجا نتونستم خدمت دوستان عزیز و بزرگوار حاضر شوم ان شالله روزهای آینده با تغییراتی اساسی و مطالب جالب و خواندنی بهتر به خدمت همگی تون حاضرخواهم شد... تا دیدار آتی حق نگهدارتان

بلوچ و بلوچستان

((بلوچ)) از اقوام مسلمان و ديرين آسيايي و در قاموس تاريخ اسمي آشنا و چهر هاي شناخته شده است.از نظر منشاء قومي طبق معيارهاي نژاد شناسي علماي شرق((سامي)) و طبق ملاک هاي موضوعه ي دانشمندان غربي از نژاد اصيل ((آريايي)) است.مردم بلوچ به يکي از لهجه هاي مختلف زبان مستقل((بلوچي)) تکلم مي کنند.بسياري از سرداران و رزمندگان بلوچ در زمان خلافت حضرت عمر (رض) با حمله ي عرب ها به ايران مسلمان شدندو در همان زمان شهر هاي زيادي در مکران زير نگين اسلام درآمد.

تا اواخر خلافت حضرت عثمان (رض) تمام سرزمین بلوچستان توسط مجاهدین اسلام تصرف شد و متعاقب آن ((بلوچ)) را در عرصه های مختلف اجتماعی و تحولات سیاسی روزگاران گذشته یافت.اساساْ در همان دوران بود که بلوچ با ایفای نقش  های مهم و گاه کلیدی در لابلای مسائل و حوادث اجتماعی بالاخص پیکار با دشمنان‌،ایستادن در برابر ظالمان،حراست از مرزها،حمایت از پناهندگان،یاری گری برای همنوعان،امانت داری و ...اوصاف نیک شجاعت،جوانمردی آزادگی و وفاداری را برای همیشه از خود به یادگار گذاشته اند به طوریکه تا به امروز نیز با ذکر نام بلوچ تصویری تبلور یافته از این صفات انسانی در اذهان شکل می گیرد.این قوم در طول گذشته های دور و دراز خود،شاهد حوادث گوناگون بوده و به واقعی ترین نوع،خوب و بد روزگار را تجربه کرده است.

سرزمین مکران نیز که اینک بلوچستان نامیده می شود از دیر باز صحنه ی رویدادهای مختلف ناشی از عوامل داخلی و خارجی بوده و برای همه دیاری آشناست،این سرزمین که در زمان قدیم وسعتی به مراتب بیشتر از حدود مرزهای کنونی داشت.امروزه با توجه به تقسیمات کشوری دولت های متبوع خویش،با وسعتی در حدود ۱۸۱۸۵۵ میل مربع به دو قسمت شرقی و غربی در قسمت های مشخصی از کشور ایران و پاکستان دامن گسترده است. بلوچستان ایران در زمان قاجاریه زیر نظر دولت ایران درآمد و در سال ۱۸۷۲ میلادی مرزهای آن مشخص گشت و بلوچستان پاکستان در سال ۱۹۴۶ به اکستان ملحق گردیدو سپس در پانزدهم دی ماه سال ۱۳۸۸ ه.ش اختلافات مرزی آن میان دو دولت پایان پذیرفت.بلوچستان چون در حساسترین مناطق خاورمیانه واقع است،همواره از اهمیت استراتژیکی و بازرگانی برخوردار بوده است و اکنون نیز از این نظر و از جنبه های متعدد دیگری نظیر دارا بودن منابع فراوان زیرزمینی،استعدادهای طبیعی و....حائز اهمیت فراوان می باشد.

برگرفته شده: از کتاب بلوچ وبلوچستان

عید قربان مبارک

 

عید سعید قربان بر همه مسلمانان مبارک

کمین نشستن پلیس

روز چهارشنبه 15 مهرماه 88 در جاده منطقه آزاد –پلاز ساحلي تيس وقتي كه مي خواستيم برويم به طرف كنارك در مسير از دور به طور ناگهاني متوجه چيزي شديم كه سربازي را ديديم كه پشت درخت ها كمين كرده بود ودر اين هنگام دوربين كنترل سرعت ميزد ما هم سرعت مان را آورديم پايين البته از ترس جريمه هاي سنگين. وقتي كه به سر پيچ نزديك شديم ماشين پليس تقريبا در فاصله 200متري از سربازي كه داشت دوربين مي زد پارك بود و رانندگان را جريمه مي كرد.به هر حال اين صحنه هميشه تكراري است زياد تعجب نكنيد اين بهترين روشي است كه پليس راهنمايي جهت انجام وظيفه اش مي بايستي انجام بدهد.

در اين راستا ماشين هايي كه سرعت شان بالاتر از 95 كيلومتر مي بود حتي بعضي ها مي گفتند 97 تا را هم متوقف مي كرد و قبض 20 هزار توماني جريمه مي كرد.چه خودروهايي دست خالي از قبض 20هزار توماني نبودند همه شاكي بودند و حرف حقي مي زدند و مي گفتند بناي كار و مقصود اصلي پليس راهنمايي كردن مردم باشد و اين خودروي پليس مي توانست قبل از سر پيچ و جلوي ديد همه متوقف مي كرد و در آنجا دوربينش را مي زد.به هر حال وقتي كه پليس بخواهد با جريمه كردن چيزهايي را نهادينه كند قضيه به نارضايتي و نتيجه عكس مي انجامد.خيلي ها مي خواستند آن صحنه را صورتجلسه كنند البته فارس ها كه چيزهايي بيشتر از بلوچ ها مي دونستند پافشاري مي كردند اما بلوچها نمي خواستد باعث ايجاد سر و صدا و شلوغي چيزي را ثابت كنند همان قبض جريمه را به دست مي گرفتند و پي كارشون مي رفتند.

برخي ها نيز مي گفتند كه پليس راهنمايي و رانندگي برخي اوقات از افسران خود مي خواهد كه دفترچه قبض هاي جريمه خود را در همان روز تمام كنند! بدتر از همه اين كه صداي مردم روي پليس بلند شد كه اين نه شأن مردم بود، نه شأن پليس.ستوان دوم وظيفه پليس راهنمايي هم حرف حقي مي زد كه جاي آن حرف در آن موقعيت نبود. او مي گفت مردم ايران خيلي بد رانندگي مي كنند و ما وظيفه داريم هر وقت تخلفي ديديم، جريمه كنيم.اين يك نمونه از موضوع كمين نشستن پليس در جاده ها است، آن هم در حالي كه در جاده هاي اصلي در دو موقعيت، يكي وقتي جاده شلوغ است و ديگري در شب هنگام، حضور پليس به شكلي است كه احتمال جريمه كردن كمتر مي رود. در واقع پليس از موقعيت هاي خلوت براي جريمه كردن استفاده مي كند. اما در شرايط شلوغي .جاده ها بسياري از رانندگان متخلف كه سبقت غيرمجاز مي گيرند و لايي مي كشند، از قبض هاي ۲۰ هزار توماني پليس، خيال راحتي دارند.

در آخر اضافه كنم كه پليس ما بايد به  فكر تغيير سرعت مجاز بالاتر از 95 كيلومتر باشد چراكه قبلا جادها خراب و مخصوص پيكان كه اون هم بيشتر از 90 تا نمي تونست بيچار ه راه برود كه البته در ازاي آن دنيا پيشرفته با ماشينهاي با سرعت ومجهز و جاده ها هم در حد قابل استانداردي هم رسيده اند كه اين تغييراتي را در آيين نامه هاي راهنمايي و رانندگي مي طلبد.

یاس و نا امیدی جوانان

امروز صبح داشتم روزنامه ای را ورق می زدم که ناگهان چشمم به یک مطلب بسیار جالبی برخورد کرد. چیز هایی بود در مورد جوانان و بی آیندگی آنها و مختصری از شرح آن بدین صورت بود:
یکی از روانشناسان ایرانی در باره سردرگمی و نا امیدی جوانان این چنین تاکید می کند.آیا جوانان به علت نداشتن چشم اندازی برای آینده احساس نا امیدی می کنند؟ و آیا واقعا جوانان ایرانی بی آینده اند؟روانشناس ایرانی این چنین اعتقاد دارد:«به جای سوق دادن دانشجویان به سمت رشته های تئوریک.علم کاربردی به آنها بیاموزیم آموزشهای فنی و حرفه ای که در مدت کوتاه به بازدهی می رسد.ما اکنون به لوله کش و نجار بیشتر احتیاج داریم نه این همه دانش آموخته رشته های نظری»
نوجوانان و جوانان ایرانی فکر میکنند هدف هایشان باید خیلی بزرگ باشد در حالی که در کشورهای دیگر این گونه نیست افراد با رضایت کامل هدف های کوچکتری هم انتخاب می کنند.مثلا بسیاری از جوانان در رشته های هتلداری و آشپزی تحصیل میکنند ولی به هر حال هدف مشخصی دارند. ما دائم باید به جوانان مان گوشزد کنیم که هدف نباید خیلی بزرگتر یا الزاما میلیاردی باشد. یا به قوله بلوچ ها " کاهوک ء ور راهوک ء برو "

خطر احساس بی آیندگی: 
بارها در کلاسهای درس در مدارس شاهد بودیم که دانش آموزان و دانشجویان فقط منتظر این هستند که کلاس درس تمام شود و یک روز دیگر را هم گذرانده باشند آنها حتی حاظر نیستند که فکر کنند چه هدفی را پیش رو دارند.
هویت های مغشوش از دیگر تبعات احساس بی آیندگی جوانان است که فرد نمی داند چه میکند کجا می رود به چه کسی تعهد دارد و فردایش چگونه است چنین فردی قطعا جستجوگر نیست.
میل به مهاجرت و خودکشی از دیگر پیامدهای بی آیندگی جوانان است.امروزه جوانان زیادی را می بینیم که چون در کشورمان به هدف خود نمی رسند به دنبال راه نجات می گردنن.آنها راه نجات را به خاطر سردرگمیشان در جای دیگری می جویند و فکر می کنند مهاجرت می تواند آنها را از این حالت نجات دهد.

جوانانی که در حال زندگی می کنند:
یک جامعه شناس تهرانی معتقد است مدتی است برای نوجوانان و جوانان راه تحرک اجتماعی تغییر کرده است. در گذشته تحصیلات و دانشگاه یکی از راه های ترقی و بال رفتن پایگاه اجتماعی محسوب می شد. اما اکنون این معادله به هم ریخته و تحصیلات راهی برای ارتقای طبقه اجتماعی محسوب نمی شود.
به عقیده او دانشجویان امروز خیلی هدف مشخص ندارند و با اینکه با کمک فرد جمعی و با تلاش وارد دانشگاه شده اند اما بهد از ورود به آن ناگهان گویی تخلیه می شوند...

اینها چکیده ای از سخنان و دیده ها و شنیده هایی بود که همیشه من و تو بارها آنها را می بینیم و از کسانی میشنویم. به آن امید که جوانان ما راه مستقیم و هدف والای خود را درست انتخاب کنند و در آینده دچار سردرگمی و یاس نشوند...